دست خط های یادگاری

به طواف اندیشه با احرام آزادی ، همه برای یافتن است و رفتن و رنه در ماندن جز پوسیدن هیچ نیست...
دوشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۵، ۱۱:۵۲ ب.ظ

دل نوشته ... شهید منصور براعتی

1. دوباره قلم بدست می گیرم و دوباره دریای سخن است که شروع به بی قراری و تلاطم

می کند و همانند آتشفشانی خفته در درون خود قصد فوران بر سال ها سکوت و صبر و قرار

می کند و دوباره زخم های عمیق و بی درمان دل است که شروع به سر باز کردن می کنند

و خود دشنه می شوند بر خود و دوباره خون گرم و روان دیده است که بر گونه های سرد خاطرات

جاری است ...

2. چرا که قلم نیت کرده است در میانه ی شب تاریک، سخن از غم بگوید، غمی جانکاه،

غمی آزار دهنده، غمی حاصل از فراق عزیزان، غمی آمیخته با مظلومیت، غمی که سالهاست

در کوله ی تنهایی های جوانان این سرزمین سنگینی میکند و تنها در خلوت انس خوبان نمایان

می شود و چاک بر گریبان دلدادگان می اندازد ...

3. قلم سخن از عزیزی می گوید که دلدادگان قرآن چندی است به غم فراقش مبتلا شده اند

و چه سخت است از دست دادن عزیزی که آغوشش برای تشنگان سیراب ناپذیر قرآن همیشه

باز بود، لبانش برای جوانان طالب حقیقیت همیشه خندان بود و چون دریا در تلاطم خدمت به

محرومان و مستضعفان بود...

4.  گویا که کهف حصینی را از دست داده ایم، گویا که آرامش بخش شب های تار جهالت را از

دست داده ایم، گویا که تسلی دهنده ی دل های دیوانه ی عاشقان را از دست داده ایم، گویا که

کوهی برپا شده از معرفت و صدق و صفا را از دست داده ایم

5. و گویا قلبی برای تپیدن را از دست داده ایم تپیدن برای عشق به قرآن، تپیدن برای عشق به

علی، تپیدن برای عشق به یتیمان و محرومان و مستضعفان، تپیدن برای عشق به جوانان، تپیدن

برای عشق به شهادت و آن وقت که قلب از دست رفته باشد این تن به چه کار می آید؟! گویا که

بعد از او ما مرده ایم در میان مردگان...

6. بغض می گوید بس است، اشک می گوید بگو، سینه می گوید داغ داغم، قلب می گوید پاره

پاره ام من، بعد از او صحبت از هیچ نباید کرد صحبت از مرثیه و مصیبت باید کرد ...

7. هان چه شد ای یار قرآن ... مرا داغ تو بر جان ... کجایید ای شهیدان خفته در خون ... برخیزید

که وقت محشر است ... وقت دیدار حضرت رب الارباب است ... وقت شکوه از این همه ظلم و ستم،

وقت گریه بر سرنوشت خونین بشر، وقت دریدن پرده های وهم است، وقت سر برآوردن از خاک ،

وقت درآغوش گرفتن جان، وقت شیفتگی به ساحت گل، وقت دمیدن در ساعت سرمست حیات، وقت

رها شدن از کاخ کوتاه ستم وقت حلاج شدن، وقت بر دار رفتن است ...

منصور براعتی برای آشنایان با مرام و مسلکش در شهر ما فقط یک نام نبود، او یادگار جبهه ی پر امتداد

دفاع از مظلوم بود، او سفیر علم و هدایت و مشعل شعله ور معارف قرآن بود، او محراب عبادت و تقوا

و عرفان بود، او دست داده در دست ولی بود، او دلباخته مهدی بود، او رهرو عدالت علی بود، او زبان

گویای حق بود، او سراسر فریاد بود بر سر دلباختگان دنیا و مزدوران کثیف پول و شهوتداران مقام

و منصب او سراسر فریاد بود بر سر ظالمینی که پنجه در پنجه مظلومین افکنده بودند ... او فقط

او بود نه هراسی از های و هوی دنیا طلبان داشت و نه وامداران دنیا پرستان بود، او نه در زمره

عمامه به سرآنی که دین را امری فردی می دانند و برای مظلوم فقط اشک می ریزند که او مرد

میدان عمل بود... او در رقابت عشق و عقل برنده ی میدان بود ...

هان با توام ای منصور زمان ، هان ای حلاج زمان، هان ای انا الحق گوی دوران، هان ای معلم

قرآن، هان ای مرشد شهر خفته در کوچه ی تاریک هوس، هان ای شهید بی کفن، هان ای

کشته ی دشنه ی سرد نفاق، هان ای تجسم مهر و قهر علی، هان ای مظهر سردار مقتدر مظلوم،

هان ای زبان گویای حسین، هان ای سرت رفته بر بالای دار ظلم و تنهایی و قهر عدو، هان ای

سربلند شهرمان، هان ای روسفید نزد زهرای اظهر، با توام با توام با من از عمق قرآن بگوف با من

از قرآن ناطق بگو، با من از ولایت، با من از عدالت، با من از علی بگو ... زبان تو سرخ تر از خون

شهیدان است علم تو افضل از خون شهیدان است تو یکجا جمع کردی خون شهیدان و علم عالمان

را، نمی دانم حلاج زمانت بنامم یا که شهید اولت بنامم ... نمی دانم به علمت بنازم یا به ولایت

و عدالتت بنازم یا به زبان همیشه حق گویت بنازم یا به خون روانت بنازم ...

 




نوشته شده توسط دست خط یادگاری
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

دست خط های یادگاری

به طواف اندیشه با احرام آزادی ، همه برای یافتن است و رفتن و رنه در ماندن جز پوسیدن هیچ نیست...

دست خط های یادگاری

به سراغ "من" اگر می آیید بدانید که به سراغ شیطان می آیید که "منِ فقر" همه از خصلت شیطان است ؛ اما اگر به سراغ فقیر حقیر سراپا تقصیر می آیید آهسته و آرام بیایید تا کنار سفره ی فکر و اندیشه ، لَختی گوش بکار آید و دل صفا یابد و عقل روان شود ... همه احرام آزادگی می بندیم و طواف اندیشه می نماییم تا که شاید به معراج حکمت و بهشتِ عمل نائل آیم ... کفشِ جدل و گفت و شنود را بنه که همه ثقل سفر است ...

نویسندگان

دل نوشته ... شهید منصور براعتی

دوشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۵، ۱۱:۵۲ ب.ظ

1. دوباره قلم بدست می گیرم و دوباره دریای سخن است که شروع به بی قراری و تلاطم

می کند و همانند آتشفشانی خفته در درون خود قصد فوران بر سال ها سکوت و صبر و قرار

می کند و دوباره زخم های عمیق و بی درمان دل است که شروع به سر باز کردن می کنند

و خود دشنه می شوند بر خود و دوباره خون گرم و روان دیده است که بر گونه های سرد خاطرات

جاری است ...

2. چرا که قلم نیت کرده است در میانه ی شب تاریک، سخن از غم بگوید، غمی جانکاه،

غمی آزار دهنده، غمی حاصل از فراق عزیزان، غمی آمیخته با مظلومیت، غمی که سالهاست

در کوله ی تنهایی های جوانان این سرزمین سنگینی میکند و تنها در خلوت انس خوبان نمایان

می شود و چاک بر گریبان دلدادگان می اندازد ...

3. قلم سخن از عزیزی می گوید که دلدادگان قرآن چندی است به غم فراقش مبتلا شده اند

و چه سخت است از دست دادن عزیزی که آغوشش برای تشنگان سیراب ناپذیر قرآن همیشه

باز بود، لبانش برای جوانان طالب حقیقیت همیشه خندان بود و چون دریا در تلاطم خدمت به

محرومان و مستضعفان بود...

4.  گویا که کهف حصینی را از دست داده ایم، گویا که آرامش بخش شب های تار جهالت را از

دست داده ایم، گویا که تسلی دهنده ی دل های دیوانه ی عاشقان را از دست داده ایم، گویا که

کوهی برپا شده از معرفت و صدق و صفا را از دست داده ایم

5. و گویا قلبی برای تپیدن را از دست داده ایم تپیدن برای عشق به قرآن، تپیدن برای عشق به

علی، تپیدن برای عشق به یتیمان و محرومان و مستضعفان، تپیدن برای عشق به جوانان، تپیدن

برای عشق به شهادت و آن وقت که قلب از دست رفته باشد این تن به چه کار می آید؟! گویا که

بعد از او ما مرده ایم در میان مردگان...

6. بغض می گوید بس است، اشک می گوید بگو، سینه می گوید داغ داغم، قلب می گوید پاره

پاره ام من، بعد از او صحبت از هیچ نباید کرد صحبت از مرثیه و مصیبت باید کرد ...

7. هان چه شد ای یار قرآن ... مرا داغ تو بر جان ... کجایید ای شهیدان خفته در خون ... برخیزید

که وقت محشر است ... وقت دیدار حضرت رب الارباب است ... وقت شکوه از این همه ظلم و ستم،

وقت گریه بر سرنوشت خونین بشر، وقت دریدن پرده های وهم است، وقت سر برآوردن از خاک ،

وقت درآغوش گرفتن جان، وقت شیفتگی به ساحت گل، وقت دمیدن در ساعت سرمست حیات، وقت

رها شدن از کاخ کوتاه ستم وقت حلاج شدن، وقت بر دار رفتن است ...

منصور براعتی برای آشنایان با مرام و مسلکش در شهر ما فقط یک نام نبود، او یادگار جبهه ی پر امتداد

دفاع از مظلوم بود، او سفیر علم و هدایت و مشعل شعله ور معارف قرآن بود، او محراب عبادت و تقوا

و عرفان بود، او دست داده در دست ولی بود، او دلباخته مهدی بود، او رهرو عدالت علی بود، او زبان

گویای حق بود، او سراسر فریاد بود بر سر دلباختگان دنیا و مزدوران کثیف پول و شهوتداران مقام

و منصب او سراسر فریاد بود بر سر ظالمینی که پنجه در پنجه مظلومین افکنده بودند ... او فقط

او بود نه هراسی از های و هوی دنیا طلبان داشت و نه وامداران دنیا پرستان بود، او نه در زمره

عمامه به سرآنی که دین را امری فردی می دانند و برای مظلوم فقط اشک می ریزند که او مرد

میدان عمل بود... او در رقابت عشق و عقل برنده ی میدان بود ...

هان با توام ای منصور زمان ، هان ای حلاج زمان، هان ای انا الحق گوی دوران، هان ای معلم

قرآن، هان ای مرشد شهر خفته در کوچه ی تاریک هوس، هان ای شهید بی کفن، هان ای

کشته ی دشنه ی سرد نفاق، هان ای تجسم مهر و قهر علی، هان ای مظهر سردار مقتدر مظلوم،

هان ای زبان گویای حسین، هان ای سرت رفته بر بالای دار ظلم و تنهایی و قهر عدو، هان ای

سربلند شهرمان، هان ای روسفید نزد زهرای اظهر، با توام با توام با من از عمق قرآن بگوف با من

از قرآن ناطق بگو، با من از ولایت، با من از عدالت، با من از علی بگو ... زبان تو سرخ تر از خون

شهیدان است علم تو افضل از خون شهیدان است تو یکجا جمع کردی خون شهیدان و علم عالمان

را، نمی دانم حلاج زمانت بنامم یا که شهید اولت بنامم ... نمی دانم به علمت بنازم یا به ولایت

و عدالتت بنازم یا به زبان همیشه حق گویت بنازم یا به خون روانت بنازم ...

 


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی