دست خط های یادگاری

به طواف اندیشه با احرام آزادی ، همه برای یافتن است و رفتن و رنه در ماندن جز پوسیدن هیچ نیست...
شنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۳، ۰۴:۲۷ ق.ظ

یا ایها العزیز ...

یا ایها العزیز

یا ایها العزیز ... قحطی زده بر ما ... قحطی زده بر عفت زنان جامعه ما بر غیرت

مردان ما ... هر چه از مردان با غیرت انبار کرده بودیم در جنگ هشت ساله همه

را هزینه نمودیم تا چراغ دین در این خاک افروخته بماند ... هر چه از زنان با

حیا و عفیف اندوخته بودیم همگی اکنون مادران پیری شده اند که هنوز چشم به

راه فرزندان خویش اند ... یا ایها العزیز ما به شکوه آمده ایم از بلایی که نه خدادادی

که فرموده است : ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیرواما بانفسهم ، بلایی که از ماست

که بر ماست ... تو که خود عزیز بی مثالی ... شود که بر این قحطی زدگان نظری

نمایی ... تو که خود نیک می دانی قحطی در بلاد ما غوغا می کند ... قحطی

صداقت و راستی گویا که موریانه های سیاست بر تمام ذخیره های راستگویی مان

زده است ... ما که در این موریانه و درمانش سخت مانده ایم ... آذوقه ی شرف

را غارتگری سال پیش برد ... شرفی که از شهدایمان از جانبازان و اسرایمان اندوخته

بودیم ، غارتگری آمد و گفت هر که یک دینار به من دهد قول می دهم که نگهبانش

باشم ، مرد دیگری برخواست گفت همان یک دینار را به من دهید من مراقبش خواهم

بود اما مردم بلادمان به مرد اول اعتماد کردند و سر جمع پنجاه و یک دینار به وی

دادند تا از انبار شرفمان که شهدا جمع کرده بودند و گاه و بی گاه به سایر بلاد به موجب

آن فخر می فروختیم ، نگهبانی کند اما آن مرد همه را برداشت و برد ، می گویند در

بلادی دور دست و در مقابل دیدگان دشمنانمان همه را آتش زد ... ما قحطی

زدگانیم ... قحطی زده بر دین ما ... مزرعه ای بزرگی داشتیم به اسم دین همه

موظف بودند تا در آن به زراعت بپردازند اما کار در آن سخت بود ، عافیت طلبی

ما را در برگرفت و گفت کجا ؟ دیگر بس است روزگار دیگر روزگار کار در

مزرعه دین نیست ، مردی آمده اسمش تلویزیون است با او هم کلام شود

محصول دین را هم به شما می دهد از آن مردی به اسم مسجد جلو آمد و

گفت دروغ می گوید اما قحطی زده بود دیگر حرف آن مرد مسجد نام اثری

نداشت ... برای ما دعا کن یا باران دین ببارد یا باران شرف یا باران غیرت یا

باران حیا و عفت یا باران صداقت ... نمی دانی علاوه بر قحطی هوا چه آلوده

است ... من از عناصر مندلیف نمی دانم مولای من ... اما مرد ریش بلند مهربانی

می گفت به گمان عنصر فراموشی هوای شهرمان را آلوده کرده است ، فراموشی

عزیزمان ایها العزیز ... پدرمان گفت که اذهبوا و تحسسوا ... اما ما گوش ندادیم

به ندبه های جمعه ها بسنده کردیم به هل من معین فاطیل معه العویل و البکاء

که رسیدیم دردمان نگرفت ...متی ترانا و نراک را بی حس و حال حتی بی حس

و حال تر از تماشای لهو و لعب فوتبالی و والیبالی گفتیم و رد شدیم ... ما به شکوه

آمده ایم ایها العزیز ... قرار ما جمعه نیست ... قرار ما لحظه لحظه های قحطی مان

است که می چشیم قحطی دین قحطی ایمان قحطی بصیرت قحطی شرف قحطی

صداقت قحطی غیرت قحطی حیا و عفت ... با این همه قحطی مردم بلادم قحطی

و گرانی نان و بنزین و یارانه را در بوق کرده اند ... هیچ کس برای دوری تو با کسی

وارد مذاکره نمی شود تا تحریم ها را بردارند از بودنت از بهار وجودت ... همه چیز را

به برداشتن سانترفیوز و مانتیرفیوز گره زده ایم و همت جوانمان را به دست موش های

صحرایی که به شهر حمله کرده اند سپرده ایم ... یا ایها العزیز قحطی طدگی ما را

می بینی اما چه کنم که شکایت کردن از قحطی را خودتان به ما آموختید اللهم انا

نشکو الیک فقد نبینا و غیبه ولینا و کثره عدونا و قله عددنا ... قحطی زده بر جان ما هم

بر دین و هم بر ایمان ما ...



نوشته شده توسط دست خط یادگاری
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

دست خط های یادگاری

به طواف اندیشه با احرام آزادی ، همه برای یافتن است و رفتن و رنه در ماندن جز پوسیدن هیچ نیست...

دست خط های یادگاری

به سراغ "من" اگر می آیید بدانید که به سراغ شیطان می آیید که "منِ فقر" همه از خصلت شیطان است ؛ اما اگر به سراغ فقیر حقیر سراپا تقصیر می آیید آهسته و آرام بیایید تا کنار سفره ی فکر و اندیشه ، لَختی گوش بکار آید و دل صفا یابد و عقل روان شود ... همه احرام آزادگی می بندیم و طواف اندیشه می نماییم تا که شاید به معراج حکمت و بهشتِ عمل نائل آیم ... کفشِ جدل و گفت و شنود را بنه که همه ثقل سفر است ...

نویسندگان

یا ایها العزیز ...

شنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۳، ۰۴:۲۷ ق.ظ

یا ایها العزیز

یا ایها العزیز ... قحطی زده بر ما ... قحطی زده بر عفت زنان جامعه ما بر غیرت

مردان ما ... هر چه از مردان با غیرت انبار کرده بودیم در جنگ هشت ساله همه

را هزینه نمودیم تا چراغ دین در این خاک افروخته بماند ... هر چه از زنان با

حیا و عفیف اندوخته بودیم همگی اکنون مادران پیری شده اند که هنوز چشم به

راه فرزندان خویش اند ... یا ایها العزیز ما به شکوه آمده ایم از بلایی که نه خدادادی

که فرموده است : ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیرواما بانفسهم ، بلایی که از ماست

که بر ماست ... تو که خود عزیز بی مثالی ... شود که بر این قحطی زدگان نظری

نمایی ... تو که خود نیک می دانی قحطی در بلاد ما غوغا می کند ... قحطی

صداقت و راستی گویا که موریانه های سیاست بر تمام ذخیره های راستگویی مان

زده است ... ما که در این موریانه و درمانش سخت مانده ایم ... آذوقه ی شرف

را غارتگری سال پیش برد ... شرفی که از شهدایمان از جانبازان و اسرایمان اندوخته

بودیم ، غارتگری آمد و گفت هر که یک دینار به من دهد قول می دهم که نگهبانش

باشم ، مرد دیگری برخواست گفت همان یک دینار را به من دهید من مراقبش خواهم

بود اما مردم بلادمان به مرد اول اعتماد کردند و سر جمع پنجاه و یک دینار به وی

دادند تا از انبار شرفمان که شهدا جمع کرده بودند و گاه و بی گاه به سایر بلاد به موجب

آن فخر می فروختیم ، نگهبانی کند اما آن مرد همه را برداشت و برد ، می گویند در

بلادی دور دست و در مقابل دیدگان دشمنانمان همه را آتش زد ... ما قحطی

زدگانیم ... قحطی زده بر دین ما ... مزرعه ای بزرگی داشتیم به اسم دین همه

موظف بودند تا در آن به زراعت بپردازند اما کار در آن سخت بود ، عافیت طلبی

ما را در برگرفت و گفت کجا ؟ دیگر بس است روزگار دیگر روزگار کار در

مزرعه دین نیست ، مردی آمده اسمش تلویزیون است با او هم کلام شود

محصول دین را هم به شما می دهد از آن مردی به اسم مسجد جلو آمد و

گفت دروغ می گوید اما قحطی زده بود دیگر حرف آن مرد مسجد نام اثری

نداشت ... برای ما دعا کن یا باران دین ببارد یا باران شرف یا باران غیرت یا

باران حیا و عفت یا باران صداقت ... نمی دانی علاوه بر قحطی هوا چه آلوده

است ... من از عناصر مندلیف نمی دانم مولای من ... اما مرد ریش بلند مهربانی

می گفت به گمان عنصر فراموشی هوای شهرمان را آلوده کرده است ، فراموشی

عزیزمان ایها العزیز ... پدرمان گفت که اذهبوا و تحسسوا ... اما ما گوش ندادیم

به ندبه های جمعه ها بسنده کردیم به هل من معین فاطیل معه العویل و البکاء

که رسیدیم دردمان نگرفت ...متی ترانا و نراک را بی حس و حال حتی بی حس

و حال تر از تماشای لهو و لعب فوتبالی و والیبالی گفتیم و رد شدیم ... ما به شکوه

آمده ایم ایها العزیز ... قرار ما جمعه نیست ... قرار ما لحظه لحظه های قحطی مان

است که می چشیم قحطی دین قحطی ایمان قحطی بصیرت قحطی شرف قحطی

صداقت قحطی غیرت قحطی حیا و عفت ... با این همه قحطی مردم بلادم قحطی

و گرانی نان و بنزین و یارانه را در بوق کرده اند ... هیچ کس برای دوری تو با کسی

وارد مذاکره نمی شود تا تحریم ها را بردارند از بودنت از بهار وجودت ... همه چیز را

به برداشتن سانترفیوز و مانتیرفیوز گره زده ایم و همت جوانمان را به دست موش های

صحرایی که به شهر حمله کرده اند سپرده ایم ... یا ایها العزیز قحطی طدگی ما را

می بینی اما چه کنم که شکایت کردن از قحطی را خودتان به ما آموختید اللهم انا

نشکو الیک فقد نبینا و غیبه ولینا و کثره عدونا و قله عددنا ... قحطی زده بر جان ما هم

بر دین و هم بر ایمان ما ...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۱۱/۰۴
دست خط یادگاری

نظرات  (۱)

دریافت طرح های آماده اطلاع رسانی مراسمات مذهبی، ویژه هیئات و مساجد
بصورت رایگان
www.reyhangraph.blog.ir

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی