دست خط های یادگاری

به طواف اندیشه با احرام آزادی ، همه برای یافتن است و رفتن و رنه در ماندن جز پوسیدن هیچ نیست...
شنبه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۳، ۰۴:۰۸ ق.ظ

این قافله ی عمر ، عجب می گذرد ...

flower

در قرار داد آدم ها ، چند روزی است که زمین دوری کامل به دور ستاره خورشید زده است و من از سال ها پیش

که یادم می آید با کسی قرار نگذاشتم که چون احساس به جوشش می آید بجزء قلم ، چیز دیگری را بطلبم ؛

از وزن و ردیف و قافیه تا مراعات دل این و آن و تنها افق گلگون به حقیقت را باید از نظر دور نداشت که مباد دریای

طوفانی باطل ما را به ساحل توحش و سنگ دل تراشی ببرد ... و چنین بر صفحه ی کاغذ چکید :

زندگی رسم خوشایندی ست اگر بگذارند ...

آرزوها همه مال من و توست ، اگر بگذارند ...

این کلبه ی ویران همه ویرانی است ، همه بدبختی است ، همه آه کودکان سپید است ،

همه شستن غزل های یک رنگی است ...

به امید دل تنهایت یا که شوق نگاه غم زده ات یا که رود روان پای لب هایت یا که آبشار جاری از سر و بدنت ،

کوله بار سفرم ساده و تنها با خرمن عاطفه ها من بسویت بسته ام و همچنان بغض در گلویم باقی ست

تا که در آغوش گیرم من تو را ، جان و بدن و روح تو را ...

همه سرها به روی نیزه ها ، همه اشک ها به روی دشت ها ، همه زخم ها به روی سینه ها ،

همه بندها به روی دست ها ، همه آسمانِ بی کرانِ آبی بدونِ هیچ ابری به روی نیلی عرش ،

همه رخ سرخ آفتاب به روی کبودش ، همه قصه ی ملول همین زمانه ، همین زمانه به دسته دسته

زمین و قطره قطره ی بشر ...

آهم از نهادم بلند می شود ، اگر بگذارند

سینه بهر تو چاک چاک می شود ، اگر بگذارند

از همان روز که قهوه ی تلخ خیانت به کام توله آدمی داده شد

از همان روز که عشق به تابوت اسیر هوس من و ما شد

از همان روز که آتش به خانه ی آباد همه مهر و محبت ها شد

دل من یتیم کوچه های دنیا شد

دل من داغ دیده تر از شقایق وحشی شد

دل من همه بدبختی ، همه آوارگی چشید

دل من به آرزوی مرگ همه سنگ شد

دل من رفتن تو را دید و باور نکرد

دل من ماندن خود دید و باور نکرد

هان از چه رو به کنج خاطره بست نشسته ای

دل من سقوط آدمیت دید

دل من مرگ مزرعه ی امید به هجوم زاغ ها دید

...

من همه رنج دوران به امید حیات کودکی

من همه سنگ های عالم به شوق پرواز مگسکی

من همه درد های دریا به تمنای طلوع دوباره ای

من همه خون های رگ من و ما به سوی مزرعه ی نگاهی

من اسیر همه بدها ، باخته ی میدان نفس ها ، کشته ی

قتلگه جانی ها ، رسوای همه شهر شهرت ها

همه فقط به ضمانت تنفس دوباره فقط تنفس دوباره ...



نوشته شده توسط دست خط یادگاری
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

دست خط های یادگاری

به طواف اندیشه با احرام آزادی ، همه برای یافتن است و رفتن و رنه در ماندن جز پوسیدن هیچ نیست...

دست خط های یادگاری

به سراغ "من" اگر می آیید بدانید که به سراغ شیطان می آیید که "منِ فقر" همه از خصلت شیطان است ؛ اما اگر به سراغ فقیر حقیر سراپا تقصیر می آیید آهسته و آرام بیایید تا کنار سفره ی فکر و اندیشه ، لَختی گوش بکار آید و دل صفا یابد و عقل روان شود ... همه احرام آزادگی می بندیم و طواف اندیشه می نماییم تا که شاید به معراج حکمت و بهشتِ عمل نائل آیم ... کفشِ جدل و گفت و شنود را بنه که همه ثقل سفر است ...

نویسندگان

این قافله ی عمر ، عجب می گذرد ...

شنبه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۳، ۰۴:۰۸ ق.ظ

flower

در قرار داد آدم ها ، چند روزی است که زمین دوری کامل به دور ستاره خورشید زده است و من از سال ها پیش

که یادم می آید با کسی قرار نگذاشتم که چون احساس به جوشش می آید بجزء قلم ، چیز دیگری را بطلبم ؛

از وزن و ردیف و قافیه تا مراعات دل این و آن و تنها افق گلگون به حقیقت را باید از نظر دور نداشت که مباد دریای

طوفانی باطل ما را به ساحل توحش و سنگ دل تراشی ببرد ... و چنین بر صفحه ی کاغذ چکید :

زندگی رسم خوشایندی ست اگر بگذارند ...

آرزوها همه مال من و توست ، اگر بگذارند ...

این کلبه ی ویران همه ویرانی است ، همه بدبختی است ، همه آه کودکان سپید است ،

همه شستن غزل های یک رنگی است ...

به امید دل تنهایت یا که شوق نگاه غم زده ات یا که رود روان پای لب هایت یا که آبشار جاری از سر و بدنت ،

کوله بار سفرم ساده و تنها با خرمن عاطفه ها من بسویت بسته ام و همچنان بغض در گلویم باقی ست

تا که در آغوش گیرم من تو را ، جان و بدن و روح تو را ...

همه سرها به روی نیزه ها ، همه اشک ها به روی دشت ها ، همه زخم ها به روی سینه ها ،

همه بندها به روی دست ها ، همه آسمانِ بی کرانِ آبی بدونِ هیچ ابری به روی نیلی عرش ،

همه رخ سرخ آفتاب به روی کبودش ، همه قصه ی ملول همین زمانه ، همین زمانه به دسته دسته

زمین و قطره قطره ی بشر ...

آهم از نهادم بلند می شود ، اگر بگذارند

سینه بهر تو چاک چاک می شود ، اگر بگذارند

از همان روز که قهوه ی تلخ خیانت به کام توله آدمی داده شد

از همان روز که عشق به تابوت اسیر هوس من و ما شد

از همان روز که آتش به خانه ی آباد همه مهر و محبت ها شد

دل من یتیم کوچه های دنیا شد

دل من داغ دیده تر از شقایق وحشی شد

دل من همه بدبختی ، همه آوارگی چشید

دل من به آرزوی مرگ همه سنگ شد

دل من رفتن تو را دید و باور نکرد

دل من ماندن خود دید و باور نکرد

هان از چه رو به کنج خاطره بست نشسته ای

دل من سقوط آدمیت دید

دل من مرگ مزرعه ی امید به هجوم زاغ ها دید

...

من همه رنج دوران به امید حیات کودکی

من همه سنگ های عالم به شوق پرواز مگسکی

من همه درد های دریا به تمنای طلوع دوباره ای

من همه خون های رگ من و ما به سوی مزرعه ی نگاهی

من اسیر همه بدها ، باخته ی میدان نفس ها ، کشته ی

قتلگه جانی ها ، رسوای همه شهر شهرت ها

همه فقط به ضمانت تنفس دوباره فقط تنفس دوباره ...

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۳/۰۱/۲۳
دست خط یادگاری

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی