دست خط های یادگاری

به طواف اندیشه با احرام آزادی ، همه برای یافتن است و رفتن و رنه در ماندن جز پوسیدن هیچ نیست...
دوشنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۲، ۱۰:۱۱ ب.ظ

کسی که حرف ها درباره او دارم ...




بعضی از موضوعات برای انشاء بی نهایت سخت هستند و تا آنجا سخت هستند که می توانند موضوع پایان نامه دکتری و کارشناسی ارشد باشند چه رسد به یک موضوع انشاء ساده ، یکی از این موضوعات هم این است که درباره کسی که او را نمی شناسید سخن بگویید ؟!!
آری کسیی که نمی شناسم اما سال های سال با او زندگی کرده ام و درس ها آموخته ام و در کنارش تجربه ها نموده ام و راه ها رفته ام و چاه ها دیده ام و رشد ها نموده ام ... اما او را نشناخته ام اما می خواهم درباره ی آنچه از او آموخته ام سخن بگویم ... ادامه دارد ...


نوشته شده توسط دست خط یادگاری
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

دست خط های یادگاری

به طواف اندیشه با احرام آزادی ، همه برای یافتن است و رفتن و رنه در ماندن جز پوسیدن هیچ نیست...

دست خط های یادگاری

به سراغ "من" اگر می آیید بدانید که به سراغ شیطان می آیید که "منِ فقر" همه از خصلت شیطان است ؛ اما اگر به سراغ فقیر حقیر سراپا تقصیر می آیید آهسته و آرام بیایید تا کنار سفره ی فکر و اندیشه ، لَختی گوش بکار آید و دل صفا یابد و عقل روان شود ... همه احرام آزادگی می بندیم و طواف اندیشه می نماییم تا که شاید به معراج حکمت و بهشتِ عمل نائل آیم ... کفشِ جدل و گفت و شنود را بنه که همه ثقل سفر است ...

نویسندگان

کسی که حرف ها درباره او دارم ...

دوشنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۲، ۱۰:۱۱ ب.ظ



بعضی از موضوعات برای انشاء بی نهایت سخت هستند و تا آنجا سخت هستند که می توانند موضوع پایان نامه دکتری و کارشناسی ارشد باشند چه رسد به یک موضوع انشاء ساده ، یکی از این موضوعات هم این است که درباره کسی که او را نمی شناسید سخن بگویید ؟!!
آری کسیی که نمی شناسم اما سال های سال با او زندگی کرده ام و درس ها آموخته ام و در کنارش تجربه ها نموده ام و راه ها رفته ام و چاه ها دیده ام و رشد ها نموده ام ... اما او را نشناخته ام اما می خواهم درباره ی آنچه از او آموخته ام سخن بگویم ... ادامه دارد ...
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۲/۱۱/۰۷
دست خط یادگاری

نظرات  (۵)

ﯾﺎﺩﻣﻪ ﺑﭽﮕﯽ ﻫﺎﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻢ ﺑﻬﺸﺖ ﺯﻫﺮﺍ ﺳﻌﯽ میکردم ﭘﺎﻡ ﺭﻭ ﻗﺒﺮﺍ ﻧﺮﻩ ؛ ﺗﺎ ﺭﻭ ﯾﮑﯿﺸﻮﻥ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ ﺟﯿﮕﺮﻡ ﺁﺗﯿﺶ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺖ ؛ ﭼﺸﺎﻣﻮ ﻣﯽ ﺑﺴﺘﻢ و ﺗﻮی ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﺵ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﻣﯽ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻡ …
ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺖ ، ﻣﻦ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ … ﻣﺮﺩﻩ ﻫﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ، ﻗﺪﯾﻤﯽ ﻫﺎ ﭘﻮﺳﯿﺪﻩ ﺗﺮ و ﺟﺪﯾﺪﯼ ﻫﺎ ﺑﺎ ﺳﻨﮓ ﺷﮑﯿﻞ ﺗﺮ !
ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﻢ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺭﻭﯼ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﻗﺒﺮ ﭘﺎﻡ ﺭﻓﺖ یا ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻨﺪﺗﺎشون ﯾﺎﺩﻡ ﺭﻓﺖ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﺑﻔﺮﺳﺘﻢ ﺍﻣﺎ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ : ﻣﺎ ﮐﻪ ﺩﻟﻤﻮﻥ نمیومد ﺣﺘﯽ ﺭﻭﯼ ﻣﺮﺩﻩ ﻫﺎ ﭘﺎ ﺑﺬﺍﺭﯾﻢ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﭼﻘﺪﺭ ﺭﺍﺣﺖ ﺭﻭﯼ ﺯﻧﺪﻩ ﻫﺎ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺳﺸﻮﻥ ﭘﺎ میزﺍﺭﯾﻢ …
ﮐﺎﺵ ﻫﻤﻮﻥ ﺑﭽﻪ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﺪﯾم !
ادامش پس کووو؟؟؟؟؟؟؟
دلم می خواست زمان را به عقب باز می گرداندم… 

نه برای اینکه آنهایی که رفتند را باز گردانم… 

برای اینکه نگذارم آنها بیایند
پاسخ:
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست ...

صحنه پیوسته به جاست ...

من و تو هنرمند این صحنه هاییم ، یکی خوب بد می شود

و یکی بد خوب و یکی بد بد می شود و یکی خوب خوب می شود ...

شیفته ی هنرمندی ام که در این صحنه به من آموخت آنکه خوب خوب است پابرجاست ...
برای کسی که نمیشناسمش:
نمیبخشم ولی فراموش میکنم


آدمها 
آدمکهایی شده اندپوشالی از جنس آهن و سنگ
آدمها 
چهره زشت و بی روحشان را پشت نقابی از مهر پنهان کرده اند
آدمها    
دیگر آدم نیستند
خنجری شده اند تا روحت را 
ناجوانمردنه بدرند
وتو ندانی 
اعتماد یعنی چه 
آدمها 
چقدر بد شده اند
پاسخ:
در میان این همه بی اعتمادی جای مهر کجاست ؟

جای مادر ،جای آغوش گرمش ؟؟ جای شب تا صبح

بیدار ماندنش ... در میان این همه ناجوانمردی جای

پهلوانان نیمه پر است اما هر از گاهی می بینم که

خورشید گونه ام را با مهربانی می نوازد آنگونه که

گونه ی گندم های گندم زار پدر بزرگم را می نوازد ...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی