دست خط های یادگاری

به طواف اندیشه با احرام آزادی ، همه برای یافتن است و رفتن و رنه در ماندن جز پوسیدن هیچ نیست...
چهارشنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۲، ۱۰:۲۳ ب.ظ

محاکمه ی برعکس 1

راه می رفتم و از آسمان لذت می بردم که ناگاه در چاله ای افتادم و پایم شکست همه گفتند که عجب کوری تو و چاله را نمی بینی !

گفتم اگر چیزی را نبینم باید بمیرم ! اصلا چرا چاله در وسط خیابان بود؟

گفتند : خلاصه چاله بود و هست و تو باید مراقب باشی !

بچه بودم و درس نمی خواندم و پدر عاصی شده بود و مادر خودخور و فامیل اهل تاسف و معلم عصبانی

و دست به خط کش و مدیر اهل اولتیماتوم که اخراجی و اخراجی ! پدر می زد و مادر ناراحت بود و فامیل 



متاسف و معلم کتک می زد و مدیر را من هر روز در دفتر ملاقات می کردم و برگه های سفید دفتر

انضباطی را سیاه و تعهد که درس می خوانم و نمی خواندم و دوباره و دوباره ...

روزی داشتم به محل کارم می رفتم که مردی را دیدم که با مرد دیگری دست به یقه شده بودند و داد

وبیداد و فحش و بوق بوق و ملت همه جمع شده بودند و پیر مرد ها به میدان شتافته بودند و وساطت

که بگذر و تو بگذر و بی خیال شو و آرام باش و بعد آن تاسف و تاسف مردم که عجب آدم هایی هستند

و وسط خیابان دعوا می کنند و ترافیک و خلاصه ...

عجب حکایت عجیبی است همه معلول ها و نتایج را می بینیم و از علت ها غافلیم ، معلول ها ونتایج را

محکوم می کنیم و علت ها را بی علاج رها می کنیم ؛

یکی نپرسید : بچه جان چرا درس نمی خوانی ؟

یک نپرسید : چرا چاله را آسفالت نمی کنند ؟ برویم چاله را آسفالت کنیم !

یکی نگفت : چرا دعوا میکنند؟؟ شاید سر یک ۵۰ تومانی است ، من بدهم و قائله را تمام کنم.

بله این دردی است که از آن رنج می بریم و ان شاء الله در آینده درد را باز می کنیم تا که شاید درمانی بیابیم .



نوشته شده توسط دست خط یادگاری
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

دست خط های یادگاری

به طواف اندیشه با احرام آزادی ، همه برای یافتن است و رفتن و رنه در ماندن جز پوسیدن هیچ نیست...

دست خط های یادگاری

به سراغ "من" اگر می آیید بدانید که به سراغ شیطان می آیید که "منِ فقر" همه از خصلت شیطان است ؛ اما اگر به سراغ فقیر حقیر سراپا تقصیر می آیید آهسته و آرام بیایید تا کنار سفره ی فکر و اندیشه ، لَختی گوش بکار آید و دل صفا یابد و عقل روان شود ... همه احرام آزادگی می بندیم و طواف اندیشه می نماییم تا که شاید به معراج حکمت و بهشتِ عمل نائل آیم ... کفشِ جدل و گفت و شنود را بنه که همه ثقل سفر است ...

نویسندگان

محاکمه ی برعکس 1

چهارشنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۲، ۱۰:۲۳ ب.ظ

راه می رفتم و از آسمان لذت می بردم که ناگاه در چاله ای افتادم و پایم شکست همه گفتند که عجب کوری تو و چاله را نمی بینی !

گفتم اگر چیزی را نبینم باید بمیرم ! اصلا چرا چاله در وسط خیابان بود؟

گفتند : خلاصه چاله بود و هست و تو باید مراقب باشی !

بچه بودم و درس نمی خواندم و پدر عاصی شده بود و مادر خودخور و فامیل اهل تاسف و معلم عصبانی

و دست به خط کش و مدیر اهل اولتیماتوم که اخراجی و اخراجی ! پدر می زد و مادر ناراحت بود و فامیل 



متاسف و معلم کتک می زد و مدیر را من هر روز در دفتر ملاقات می کردم و برگه های سفید دفتر

انضباطی را سیاه و تعهد که درس می خوانم و نمی خواندم و دوباره و دوباره ...

روزی داشتم به محل کارم می رفتم که مردی را دیدم که با مرد دیگری دست به یقه شده بودند و داد

وبیداد و فحش و بوق بوق و ملت همه جمع شده بودند و پیر مرد ها به میدان شتافته بودند و وساطت

که بگذر و تو بگذر و بی خیال شو و آرام باش و بعد آن تاسف و تاسف مردم که عجب آدم هایی هستند

و وسط خیابان دعوا می کنند و ترافیک و خلاصه ...

عجب حکایت عجیبی است همه معلول ها و نتایج را می بینیم و از علت ها غافلیم ، معلول ها ونتایج را

محکوم می کنیم و علت ها را بی علاج رها می کنیم ؛

یکی نپرسید : بچه جان چرا درس نمی خوانی ؟

یک نپرسید : چرا چاله را آسفالت نمی کنند ؟ برویم چاله را آسفالت کنیم !

یکی نگفت : چرا دعوا میکنند؟؟ شاید سر یک ۵۰ تومانی است ، من بدهم و قائله را تمام کنم.

بله این دردی است که از آن رنج می بریم و ان شاء الله در آینده درد را باز می کنیم تا که شاید درمانی بیابیم .

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۲/۰۹/۲۰
دست خط یادگاری

محاکمه بر عکس

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی